♪ ♥ ☆ ♬ باران ♬ ☆ ♥ ♪

عزیزان دل

اونایی که میومدن چرت نوشته ها رو میخوندن

گاهی حالی میپرسیدن

همه

کلا خداحافظ

رفتم که رفتم دیگه

برنمیگردم

خداحافظ 


نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 7 خرداد1392 ساعت 18:51 | لینک ثابت |

تولد


تولدم مبارك 

 خوشا آنان كه درگهواره مردند بي آن كه بویى از غم دنيا ببرند


نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 25 آذر1388 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

خداحافظ

از تمامه کسانی که توی این مدت همراهیم کردن و کمکم کردن ممنونم مخصوصا از شهرزاد عزیز  از همتون منونم
اگر بدی ازم دیدید منو ببخشید
مرگ زیباترین شوخی زندگیست حال من هستم که میخواهم با مرگ خودم خنده را بر لبان باران بیاورم باران من حال بخند
NEVER NOTE DEATH MY LOVE FOR RAIN

نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 16:42 | لینک ثابت |

داستان من و غم

اولین روز که چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته 
داشت به چشمام نگاه میکرد بهش گفتم تو کی هستی؟ 

گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم 

گفتم : تا همیشه پیشم میمونی 

گفت : آره 

گفتم : باهام بازی میکنی؟ 

گفت : نه 

گفتم : واسه چی؟ 

گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم 

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد 

گفت : هنوز گریه نکن 

گفتم : واسه چی؟ 

گفت : هنوز وقتش نرسیده 

من هم بیشتر گریه کردم 

مامانم اومد منو بغل کرد 

اون گفت : میدوی این کیه ؟ 

گفتم : نه 

گفت : این مادرته 

گفتم : مادر چیه؟ 

گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه 

گفتم : باهام بازی میکنه؟ 

گفت : آره 

گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو 

گفت : ولی... 

گفتم : ولی چی؟ 

گفت : اون تو رو تنها میزاره 

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نمیزاره 

گفت : تنهات میزاره 

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید 

اون گفت : این رو میشناسی؟ 

گفتم : نه 

گفت : این پدرته 

گفتم : پدر 

گفت : آره 

گفتم : این کیه ؟ 

گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره 

گفتم : باهام بازی میکنه؟ 

گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره 

گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره 

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد 

گفت : میدونی این کیه؟ 

گفتم : نه 

گفت : این خواهرته 

گفتم : خواهر 

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازی 

گفتم : این پیشم میمونه 

گفت : نه این هم تنهات میزاره 

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره 

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم 

گفتم : نه 

وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد 

گفت : میدونی این کیه ؟ 

گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره 

گفت :نه اون هم تو رو تنها میزاره 

گفتم : نه نه نه 

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند 

گفتم : چرا؟ 

گفت : تنهات میزاره 

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم 

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن 

تا روزی که.... 

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم 

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم 

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد 

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... 

دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره 

آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره 

گفتم : اون که دوستم داره 

گفت : این دلیل موندن نیست 

من هم اون گل رو از اون گرفتم 

هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ 

کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود 

اما من از جدایی میترسیدم خیلی.... 

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود 

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی 

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه.... 

توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت 

گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه 

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم 

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی 

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم 

گفتم : تو کی هستی؟ 

گفت : غم 

گفتم : غم 

گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره 

اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه 

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود



نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

ღقصه عشقღ


ღ پنج وارونه چه معنا دارد ღ

خواهر کوچکم از من پرسيد 
 پنج وارونه چه معنا دارد 
من به او خنديدم 
کمي آزرده و حيرت زده گفت 
روي ديوار و درختان ديدم 
باز هم خنديدم 
گفت ديروز خودم ديدم 
مهران پسر همسايه 
پنج وارونه به مينو ميداد 
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد 
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم 
بعدها وقتي غم 
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد


ღقصه عشقღ

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش

عشق و باقي

 
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير

قايقهايشان کردند اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب

نمانده بود عشق تصميم گرفت


 تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از

آنجا بود کمکخواست.

"ثروت، مرا هم با خود مي بري؟"

 
ثروت جواب داد:


"نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم."


عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد. 


 "غرور لطفاً به من کمک کن." 


"نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني."


پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد. 


"غم لطفاً مرا با خود ببر."


"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم." 


شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد


ناگهان صدايي شنيد:


" بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم."


صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به

خشکي رسيدند


ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود

پرسيد:
" چه کسي به من کمک کرد؟"


دانش جواب داد: "او زمان بود."


"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که: 


"چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند


ღ من شیطان هستمღ 


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. 

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. 

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! 

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. 

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما 

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان 

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ 

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. 

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او 

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. 

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: 

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را 

تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم 

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد 

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را 

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.  


واي، باران؛ باران؛


شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نیشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

نوشته شده توسط Scarecrow Just در پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت 15:35 | لینک ثابت |

عشق یعنی

عشق یعنی شکستن در درون
عشق یعنی خورد شدن تا عمق جان
عشق یعنی تنهایی تا عروج
عشق یعنی انتظار تا شب بیاید
عشق یعنی خود کشی با تیغ تیز
عشق یعنی دیدن پرتگاه جدایی
عشق یعنی گریه های شبانه زیر نور ماه شب 14
عشق یعنی التماس
عشق یعنی التماس
عشق یعنی التماس
عشق یعنی سفر زیره نور ماه
عشق یعنی قدم زدن توی کوچه های خلوت تابستان
عشق یعنی خواستن پیوستن از ماه
عشق یعنی دیدن دست بریده با تیغ تیز ... 
عشق یعنی بریدن دست چپ هنگام جدایی تا التماس باشد این کار... 
عشق یعنی نوشتن دیوانگی ها با خون 
عشق یعنی نوشتن اسم او با خون خود
عشق یعنی مردن
عشق یعنی از جسم خود باید گذشتن
عشق یعنی جنون تا حد مرگ 
عشق یعنی انتقام با تیغ مرگ




نوشته شده توسط Scarecrow Just در پنجشنبه 14 خرداد1388 ساعت 10:37 | لینک ثابت |

منو رها کن از اين فکر تنهایی

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از

خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم

سوتکي سازد

گلويم سوتکي باشد به دست

طفلکي گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را

در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

بدين سان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را.





نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 12 خرداد1388 ساعت 16:25 | لینک ثابت |

خبري از بارون نيست

هوا ابريه اما خبري از بارون نيست

دل تنگه اما خبري از همدل نيست

چند روزيه سكوت كردم "سكوتي تلخ...

دلم مي خواد برم به كجا نمي دونم !!

ميرم من از اينجا ميرم من مي خوام تنها بميرم...

دوستت دارم ديگه داره باهام غريبه ميشه

دل طوري به تنگ اومده كه به تلنگري خورد ميشه

ازمن ناراحت نشو فشار و حس بايد كرد

مي دونم هيچكي واسه گريه ندارم

ديگه هيچ جا جاي من نيست

كاشكي بودي و مي ديدي دلم از دوريت مي خونه

امروز كلمات باهام ياري نمي كنن

فقط مي دونم بغض دارم اما نمي خوام گريه كنم

فقط مي دونم درد دارم اما نمي خوام ناله كنم

به سكوتم ادامه مي دم


نوشته شده توسط Scarecrow Just در دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت 19:58 | لینک ثابت |

آخرین خواسته ...


اي کساني که مامور دفن من هستيد :
مرا در تابوت سياه بگذاريد
تا هر که مرا ديد بداند هرچه سياهي بود کشيدم...
چشمانم را باز بگذاريد
تا هر که ديد بفهمد چشم انتظار بودم...
دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد
تا مردم بدانند که آغوش گرمم پذيراي عشق او بود...
و در پايان؛
تکه يخي بر روي مزارم بگذاريد که
با طلوع خورشيد همچون معشوق که براي
عاشق خويش ميگريد،
بر مزارم اشک بريزد

نوشته شده توسط Scarecrow Just در پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت 9:45 | لینک ثابت |

ای که ...

ای که هستی همیشه و هروز من

خبر داری داره میسوزه قلبم

یه بار شده سراغم وبگیری سراغ قلب داغم رو بگیری

به جای اینکه تشنه خونم بشی یه بار شده دل نگرونم بشی

اما با این همه نامهربونی باید بدونی که عزیز جونی

یار قشنگ دلم بیا که تنگه دلم

تا کی باید با دل تنگی باید بجنگه دلم

من از تو بی خبرم تو از همه دنیا نمیدونی بی تو پر از غمه دنیام

خنده رو از روی لبم گرفتی عشقم رو دست کم گرفتی

بهتر نبود به جای حق شناسی بی وفایی حق ناسپاسی

خوب میدونم غریبه ای با دلم از سر دنیا فاصله است تا دلم

میخوام که برگردی و تموم کنی این همه نامردی رو

باران من


نوشته شده توسط Scarecrow Just در یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت 9:27 | لینک ثابت |

باران اشك خدا

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست


ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس می کرم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا ازياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت

خدا دلش از دست آدما گرفته

ولی حالا تنها کسی که میتونه آرومم کنه فقط باران  جونمه



نوشته شده توسط Scarecrow Just در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

داستان غم انگیز یک دختر پسر عاشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لونا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لونا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لونا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لونا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لونا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کرد و جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لونا گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیز و هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لونا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو رو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرفتر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی . بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لونای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لونا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لونا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت : پدر و مادر لونا اومدن دنبال لونا برای مراسم ختم یکی از بستگان
لونا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لونا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لونای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لونا همیشه این شعر و تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد


نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 12:33 | لینک ثابت |

باز باران و باران و باران و...

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست

نمی فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ،عدل کم دارد

نوشته شده توسط Scarecrow Just در شنبه 22 فروردین1388 ساعت 9:17 | لینک ثابت |

دو خط موازی

پسرکى در کلاس درس دو خط موازی روى کاغذ کشید.
آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان
تپیـد مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته
باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت:
و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم
،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش
گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند:
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت:
‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم
و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی ‏آرام گرفت. و از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند
. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به
بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ،
از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت:
این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند.
شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدانان گفتند: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم.
اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت
. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت:
شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید
، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت:
شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است
با نابودی جهان . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادف میکنند.
نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. ‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید.
نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید... دو خط موازی او را هم ترک کردند.
‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت.
‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت:
این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:
این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم.
و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.
خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.
خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.
روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید
سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ،
سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎





نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت 13:23 | لینک ثابت |

مرگ

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
بهت می گم چشماتو ببند
میگی باشه بعد چشماتو می بندی
بهت می گم برام قصه بگو
می گی باشه بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن
می خوام رگم رو بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو این رو نمی دونی  که می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی
من تیغ رو از جیبم در میارم و. . .
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نفریاد نزنم که چشماتو باز کنی و منو بینی
تو داری قصه می گی
دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم
می بینی دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
گریه نکن من دیگه نیستم که توی چشمات نگاه کنم بگم
دوستت دارم




نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 12:21 | لینک ثابت |

دلتنگي


از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم


نوشته شده توسط Scarecrow Just در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 18:20 | لینک ثابت |

مرگ عاشقان زیباست

باغی از صنوبرها ارغوانی از آتش
رودباری از الماس وز کبوده جنگل ها
مرگ در خزان فریاد آن زمان که می پوسد
ریشه های ابریشم برگهای نیلوفر
وز کبوده می ماند سایه های خاکستر
مرگ هیچ زیبا نیست مرگ عاشقان زیباست
مرگ عاشقان در شب با شکوهتر مرگی ست
مرگ عاشقانه رود بر کناره ی دریا
مرگ نیست وز مرگش میخوانی
مرگ شاهوار اینست


.

نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 12 فروردین1388 ساعت 22:7 | لینک ثابت |

عشق را به آدمیت از یاد برده ایم



من نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است


نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 12 فروردین1388 ساعت 21:39 | لینک ثابت |

کبود.ربود.نيافت. ...

اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را

روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود



نوشته شده توسط Scarecrow Just در یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت 12:57 | لینک ثابت |

چه قدر سخته...


چقدرسخته....
توچشمای کسی نگاه کنی که تموم مهرتو ازت دزدید وبه جای
اون یه زخم بزرگ همیشگی به دلت هدیه داد.
چقدر سخته...
کسی رو که دوسش داری توخیالت ساعتهاباهاش حرف بزنی
اماوقتی دیدیش هیچحرفی نتونی بزنی جز سلام
چقدرسخته....
باز گل آرزوهاتو تویباغچه دیگه ای ببینی وهزارباربشکنی وآرومزیرلب
بگی گل من باغچه نومبارک
چقدرسخته....
دلت می خوادسرت وبه دیواری تکیه دهی که یک بارزیر آوارش
همه جات له شده ولی با این همه باز بگیدوست دارم


چقدرسخته....
توچشمای کسی نگاه کنی که تموم مهرتو ازت دزدید وبه جای اون
یه زخم بزرگ همیشگی به دلت هدیه داد.

چقدر سخته...
کسی رو که دوسش داری توخیالت ساعتهاباهاش حرف بزنی اماوقتی
دیدیش هیچحرفی نتونی بزنی جز سلام

چقدرسخته....
باز گل آرزوهاتو تویباغچه دیگه ای ببینی وهزارباربشکنی وآرومزیرلب
بگی گل من باغچه نومبارک

چقدرسخته....
دلت می خوادسرت وبه دیواری تکیه دهی که یک بارزیر آوارش همه جات
له شده ولی با این همه باز بگی دوست دارم



نوشته شده توسط Scarecrow Just در یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت 12:53 | لینک ثابت |

منو ببخش


منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

نوشته شده توسط Scarecrow Just در دوشنبه 3 فروردین1388 ساعت 22:51 | لینک ثابت |

رفتن تو


گفتم: «بمان!» و نماندی
رفتی
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم ...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم ...

حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند !
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند
اما چه فایده؟

هیچکس از من نمی پرسد
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند
حالا
دوباره این من و
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن

گفتم : « - بمان!» و نماندی
اما به راستی
ستاره نیاز و نوازش
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟



نوشته شده توسط Scarecrow Just در شنبه 1 فروردین1388 ساعت 17:5 | لینک ثابت |

خاطرات


غروب است غروبي يخبندان و قلبها از حركت ايستاده اند.

و زندگي شور و نشاط همیشگي را ندارد و من مانند هميشه دور از تو

در خلوت اطاق به گوشه اي پناه برده ام و باز مي نويسم

مي نويسم تا اندكي از دردهايم كاهش يابد

مي نويسم تا شايد روزگار خوب و خوش گذشته را در من تكرار كند

مي نويسم تا شايد لحظه اي از ساعتهاي با تو بودن را به ياد آورم

آري مي نويسم تا بعد از گذشت سالها آن را بخواني

و لحظه اي به يادم افتي....


نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 20:8 | لینک ثابت |

نیایش

روزی کوروش در حال نيايش با خدا گفت: «خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشی دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟» خدا گفت: «البته»
- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتی دهی تا ايران امروز را بررسی کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايی از تو نداشته باشم.
- چرا چنين چيزی را ميخواهی؟ به جز اين هرچه بخواهی برآورده ميکنم، اما اين را نخواه !
- خواهش ميکنم! آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ی سالها نيکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنين کنی بسيار سپاسگزار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گويم.
خداوند يکی از فرشتگان خود را برای همراهی با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب! اينجا چقدر مرطوب است!»و فرشته تاسف خورد...
- ميتوانی مرا بين مردم ببری؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.و فرشته چنين کرد...
کوروش برای اينکار ذوق و شوق بسياری داشت اما به زودی نااميدی جای اين شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی،کسی به ياد او نبود . کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: « اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.»
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله، قاسم …
-هرگز پيش از اين چنين نام هايی نشنيده بودم !!!
فرشته گفت: « اين اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
- اعراب؟!!!
- بله.تو آنها را نميشناسی. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردی، و حتی چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: «يعنی ميگويی وحشی ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد...
سکوت مرگباری بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: «تو می دانی که من جز ايزد يکتا را نمی پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آيينی الهی هستند؟
-در ظاهر بله
کوروش خوشحال شد: «خدای را سپاس! چه آيينی؟
- اسلام
-چگونه آيينی است؟
-نيک است
و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معنی «در ظاهر بله» را فهميد و فهميد که بت های زيادی بر قلبهای مردم حکومت می کند
-نقشه فتوحات ايران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
و فرشته چنين کرد
-همين؟
کوروش باورش نمی شد. با ناباوری به نقشه می نگريست...
پس بقيه اش کجاست؟چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟ و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...
-خيلی دلم گرفته است، هرگز انتظار چنين وضعی را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد
و فرشته چنين کرد... تازه به مقصد رسيده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: «راستی شما از کجا می آييد؟» کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او يک تروريست متحجّر است.
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
-مرا به آرامگاهم بازگردان
فرشته بغض کرده بود: « اما هنوز خيلی چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادی، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان های سياسی و...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا ! مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم
و فرشته باز هم گريست







نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 8:15 | لینک ثابت |

دختر ها بی وفائن:

دختر ها بی وفائن:
یادته یه روز غمگین بهار که دل اسمون گرفته بود.

اومدی با ناز توی شهر کوچیک قلب من.یادته؟

اون وقتا من هنوز بچه بودم.معنی عشقو نمی دونستم.

ولی وقتی تو رو از دور دیدم.یکدفعه قلبم ریخت.

نگاه هامون توی هم زنجیر شد.تو به من خندیدی.

وقتی به خود اومدم.تو کوچه تنها بودم:

بعد از اون از صبح تا شب.تو کوچه وایسادم که شاید تو از خونه بیای بیرون.

روزها رفت و گذشت.کم کم با همدیگه اشنا شدیم.

چه روزای خوبی بود یاد اون روزها به خیر.همه چیز زیبا بود.

وقتی تو کلاس دبیرمون می یومد درس رو می داد.

مرغ اندیشه من از تویه کلاس پر می گرفت می یومد توی کوچه.می یومد پهلوی تو.

یکدفعه که به خودم می اومدم.خودم رو توی کلاس می دیدم

دبیرمون می یومد بالای سرم.زیر لب اروم می گفتش پسرم.

به چه چیز فکر می کنی؟سرمو روی کتاب می انداختم.

و می گفتم:دیشبو تا صبح اقا بیدار بودیم.

خودتون خوب می دونید که دیگه امتحانا نزدیکه.ما باید کتابها رو دوره کنیم.

خنده معنی داری روی لبش گل می کرد.درس رو نیمه کار گذاشت و گفت:

می دونم فرزندم!نمی خواد دیگه به من دروغ بگی!

ما هم اخه یه روزی مثل شما جوون بودیم.می دونم الان چی احساس می کنی؟

اه سردی می کشیدو حرفاشو دنبال می کرد:

می دونم فرزندم.به خدا حیف شماست عاشق بشین

عشق چیز خوبی نیست!عاشقا فردای خوبی ندارند.

منم اون وقتا که هم سن شماها بودم به یکی دل بستم!

من و اون همدیگه رو دوست داشتیم.

اون همیشه می گفت.که به من وفا داره.

ولی وقتی که منو خوب اسیر عشقش دید.منو تنها رها کرد.

بعد اون دنیا برام زندون شد.همه کاخ امید و ارزوم ویرون شد.

دیگه هیچ وقت دل من شاد نشد.دیگه هیچ وقت گل خنده رو لبام باز نشد.

شماها باید دیگه گول نخورید:دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!

همشون بی وفائن.همشون عاشق پول و طلائن.

سعی کنید عاشق نشید.قطره اشکی روی چشماش نشست.

اون وقت چشماش رو بست و رفت توی فکر.زیر لب اروم گفتم:نه اقا این جوری نیست.

اگه همه دختر ها بی وفائن.یار من وفا داره.اخه اون دوستم داره.

روزها رفتند و گذشت.یادمه عصر یه روز جمعه:

صدای همهمه ای رو شنیدم.اومدم بیرون ببینم چی شده؟

می دونی من چی دیدم؟تورو دیدم که لباس عروس سفید به تن داری!

روی سرت تور سپیدی کشیدی.چشمامون باز توی هم زنجیر شد.

تو چشمامون پر اشک شور شد.توی اون اشکها تورو گم کردم.

چهره دبیرمون رو دیدم که با طعنه گفت:حالا دیدی پسرم؟!

دیدی گفتم دخترا معنی عشقو نمی دونن به خدا!حالا باور کردی؟

دیدی حالا همشون بی وفائن.اشکها از روی گونه ام سر خوردن.

همه ریختن رو زمین.دوباره تو رو دیدم تو چشمات گل غم نشست.

زیر لب زمزمه کردم اروم:

((دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!همشون بی وفائن بی وفا))



نظر یادت نره دوست عزیز



نوشته شده توسط Scarecrow Just در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

ای کاش عشق را زبان سخن بود


ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه میگوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خراب توست هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود


نوشته شده توسط Scarecrow Just در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 11:50 | لینک ثابت |

قصه ع ش ق کودکانه


دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فکر
گفت با نگاهی پر مهر
دخترم:
عشق فریاد شقایق هاست
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
عشق تپش قلب آدمی تنهاست
عشق عروس حجله ی تنهایی
انسان هاست
عشق سرخی گونه های
آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی؟
عشق نغمه های قلب قناری هاست
راستی .دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند .گفت:
آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه .گفت دوستت دارم
بی درنگ
مادربه
یادآن سیلی سرخ یاد آن عشق حقیر یاد آن قلب بی مهر و وفا
گفت دخترم
عشق سرابی در دل دریاست





نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 17:12 | لینک ثابت |

مرگ

روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین جای پا های تو مونده
هنوزم اون بید مجنون عکس قلبت روپوشنده
بعد توبا گریه رفیقم غم تو داده فریبم
حالا من تنها خسته توی این شهر غریبم
تو با خوشحالی وامید من تنهایی حسرت
به خدا من توی شهر غربت



نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 14:33 | لینک ثابت |

دیدار

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند٬ دلم تنگ است

بیا ای روشن٬ ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است

بیا بنگر چه غم گین و غریبانه

در این در این دیوان سر پوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همنگاه من درین برزخ

بهشتم نیز هم برزخ

به دیدارم بیا٬ ای هم گناه٬ ای مهربان با من



نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 14:17 | لینک ثابت |

در شبي تاريك

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخن هاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.
از ميان برده است طوفان نقش هايي را
كه بجا ماند از كف پايش.
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش.
آن شب
هيچكس از ره نمي آمد.
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.
كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.
باد مي آمد، ولي خاموش.
ابر پر مي زد، ولي آرام.
ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،
رعد غريد،


نوشته شده توسط Scarecrow Just در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 14:9 | لینک ثابت |